SHEKASTAN...

اگر یادتان بود و باران گرفت نگاهی به احساس گلها کنید

نمی دانم چرا امشب دوباره ...سکوت قلب من شد پاره پاره...
به زیر ابر دلتنگی فرو رفت...درون اسمانم یک ستاره
هزاران عقده ناگفته وا شد...دوباره یاد تو چون غنچه وا شد
ولی باران قلبم بی امان بود.....
دوباره زندگی از شعر من رفت...هزار عاشقی از قلب من رفت
دوباره خاطراتی زنده می شد ..که با عطر حضورت تازه می گشت
برای خاطراتت شد دوباره ...فضای قلبم امشب شاعرانه
وکردی اسمانم را چراغان...پس از باران دلتنگی....ستاره..!!
تو همونی که حضورت بهونه ترانه هامه
خط آخر از کتاب قصه تنهایی هامه
من می تونم پای عشقت دریا دریا دل ببازم
به هوای قلب پاکت خونه ای از عشق بسازم
تو همونی که نگاهت بکر و پاک و مهربونه
شرم چشمهات دل من رو تا رو ابرا می کشونه
من می تونم تا قیامت همدم و یار تو باشم
واسه تو سنگ صبور و رو لبات شادی بپاشم
باز دوباره تو ستاره شدی و من آسمونم
تو دل من خونه کردی نمیخوام بی تو بمونم
تو مثل نم نم بارون رو تن خشک بیابون
منم اون کویر تشنه تو شدی عزیزتر از جون
آروم آروم با چشمهامون دل بستیم ما به هم ، خیلی آسون ...
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به این که من دوسِت دارم حتی یه ذره شک نکن
بذار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمهای تو بود وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی از این چشمهای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقم رو دست کم نگیر ، درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمیدم
یه لحظه با تو بودن رو به عمر دنیا نمیدم
همین روزا به خاطرت به سیم آخر می زنم
قلبمو دست کم نگیر حریف عشق تو منم
چه كسي مي داند به چه مي انديشم؟
چه كسي مي فهمد من پر از تشويشم؟
چه كسي با من دل خسته دمي از من گفت؟
چه كسي با من مطرود نشست؟
چه كسي حرف مرا، درد مرا لحظه اي باور كرد؟
لحظه اي ديد درونم چه غمي است
و چه اندوه گراني هر دم در نگاهم جاريست؟؟؟؟؟
بگو اصلا تو دوست داري قلبو شکارش بکني؟
يامرغ عشقي بخري هرروز نگاهش بکني؟
بگو شده قلب تو هم جيک جيک و تاپ تاپ بکنه؟
باديدن يه همسفر بهونه ي سفر کنه؟
شده بهارا بشيني شکوفه ها رو ببيني؟
اونوقت بياي و از بهار شور پريدن بگيري؟
شده يه روز به آسمون خيره بشي نگاه کني؟
بعد از يه مدتي نظر ستارتو پيدا کني؟
شده کنار گل سرخ بخواي يه قصه اي بگي؟
نگاش کني نازش کني اما بعدش هيچي نگي؟
شده يه روز يه قاصدک رو توي دستات بگيري؟
نزديک لبهات کني و براش ترانه بخوني؟
بعدش فوتش کني و بعد يه فال حافظ بگيري؟
شده به خاطر يه دوست غريب و بي صدا بشي؟
يا عکسشو هي بکشي تو ذهن مثل يه نقاشي؟
شده دلت هوايي گرماي خنده هاش بشه؟
يا که چشات باروني گل هاي پرپرش بشه؟
شده به خاطر دلش گلهاي ياسو بچيني؟
يا بعد فقط براي اون جشن ستاره بگيري؟
شده تو ثقل فاصله ادامه ي نگاش بشي؟
يا تو شکار لحظه ها مهمون خنده هاش بشي؟
شده يه شب تا خود صبح ساز بزني گريه کني؟
ياکه شده رو ساحلا اسمشو تو حک بکني؟؟
شده يه روز آب بخوري اسمشو هي يادت بياد؟
ياوقتي که خواب ميبيني عکسش جلو چشات بياد؟
شده بخواي لحظه هارو آبي و آبي تر کني؟
يا که بخواي پروانه رو به جشن گلها ببري؟
شده رو سنگفرش زمين حس بکني پرنده اي؟
يا وقتي که باهاش باشي حس بکني مسافري؟
اگر يه روز شد که ديدي اينا همش پيش توه
ياوقتي ديدي تودلت حسي زدش يه جوونه
اونوقته که با خاطره ميتوني همسفر بشي
خيلي قشنگ و بي صدا از حسي با خبر بشي
اونوقت ميفهمي زندگي رفتن و پر کشيدنه
آخر قصه ي شما
اونم اگر تورو بخواد
رسيدنه ،رسيدنه

بگذاريد فراموش كنم آن شب سرد زمستاني را كه مرا بيوه ديدار تو ساخت بگذاريد فراموش كنم حسرت لحظه آغوش تورا عطش عشق فراموش تو را بگذاريد فراموش كنم ساحره زني را كه مرا مست نگاه خود كرد و به آتش زدو ويرانم كرد بگذاريد فراموش كنم من هنوزم با درد در غم و سوز و گداز حسرت و آهي سرد منتظر مي مانم بگذاريد فراموش كنم دختري دل بست و به اميدش نرسيد او ندانست كه عشق صحنه بازي بود او ندانست كه بازيگر بود قصه پايان ميخواست
می ترسم اگر نباشی،اگر تنها باشم.اگر بی تو باشم
می ترسم فریاد بزنم و اعتراف کنم که دوستت دارم
می ترسم اعتراف کنم و تو باور نکنی.می ترسم فراموشم
کنی و ((من)) دیگر هیچ معنایی برایت نداشته باشم!!
از همین بی معنی بودن می ترسم!اما..تو هستی..تو
این جایی..در هر صدا..در هر نفس با منی..تو هستی
احساست می کنم..تو هستی تا من هنوز یک دلیل داشته
باشم..یک دلیل برای نفس کشیدن..یک دلیل برای بودن
یک دلیل برای نترسیدن،نترسیدن،چون تو هستی و همیشه
با منی....
بگزارتا گناهی بکنیم گاه گاهی
تو زاشتباه روزی قدمی به خانه ام نه
که رسد دلی به کامی تو کنی اشتباهی
این همه صدای عشق و شور هم برای تو
این نسیم هم که از کرانه های قلب من
می وزد به اسمان برای تو..
من تمام هستی ام عشق و شورومستی ام
در سکوت اشک ها خلاصه شد
بی تو اشک ها ولی مثل جام اتش اند
روی صورت مرا زخم تیره می کشند
ای نسیم صبح های گرم من
من تو را با همین صدای خسته ام
روی بام اسمان دادمی کشم!
(( دوستت دارم))
یک شب از راه دور با من باز
صحبت از دوری و تنهایی کرد
ان قدر مثل من دلش پر بود
تا مرا مثل خود هوایی کرد
مثل او،گر چه او نمی دانست
غصه دارم شبیه چشمانش
کاش او می گذاشت بگذارم
لحظه ای سر به روی شانه اش
خسته بود از صدایش فهمیدم
از صدایی که کرد مهمانم
خسته از دوری و تنهایی بود
فکر می کرد من نمی دانم
چشم هایم دوباره باران شد
شانه هایم چه سخت لرزیدند
روی هر عکس یادگاری او
غصه ها مثل گر یه باریدند
خوب من ...روزهای اینده
زود از راه می رسد با عشق..
سبز چون خنده های بی پاییز
زندگی تازه می شود با عشق..(دوستت دارم )
هر نگاهت را عبادت کرده ام
دیشب از کابوس ها خوابم نبرد
با نگاه شک، قضاوت کرده ام
هر دومان دیوانه ایم از عشق هم
اه..انگاری جسارت کرده ام!
چشم هایت شاه بیت ام می شود
واژه هایت را زیارت کرده ام
عمری در اقیانوس عشق او نشستم
در انتظا رش موج دریا را شکستم
گاهی به طوفان بلا خود را سپردم
گاهی به ساحل در هوای او نشستم
عشقش زد اتش به اعماق وجودم
عاشق ترینم من به عالم،تا که هستم
رازی به دل دارم که افشا می نمایم
بعد از خدا او را به دنیا می پرستم
دانم که اید از فراسوها ز رویا
می گیرد از روی محبت هر دو دستم
سهم کمی نیست..دلم می خواست بیشتر از این ها
خودم را در تو خلاصه می کردم..ای زیبا..با تمام وجود
دوستت دارم پارسامهربونم..

با گل های رز زیبا
لای دفتر شعرم
برگ برگ لحظه هایم
از ان تو
وقتی که عشق را
بهانه می کنی
زمزمه ها یت برای من
با لبخندی به طعم روشن اب
وقتی که اسمان دلت ابریست
غصه ات را اما
به من بسپار
می خواهم با دستان تو
به تمام خوشبختی ها برسم..

در نفوذ بی نهایت
نگاه پر شرارت،می کند قلبم جدا
می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم
عشق را باور کنم
باز ان شب که عطش
در وجودت حرف اول می زند
می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم
عشق را باور کنم
باز ان شب که به یاد خاطرات زیبا
در پس چشمان گیرا
بوسه از نو کاشتم!!
می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم
عشق را باور کنم
باز ان شب که برایم قلب پر دردت تپید
می توانم تا سحر بی شک شکیبایی کنم
عاشقی را سر کنم ،عاشقی را باور کنم
دوستت دارم نازنینم...

هر کجا که باشی
و ذهنت را سرشار از امید خواهم کرد..
و دیگر هیچگاه غم ها به سراغت نخواهد امد
حتی اگر الان بعداز ظهر دلگیر جمعه باشد!!
ولی ترسم
مرا در ارزوی خویش بگذاری
چه زیبا می شود دنیا
اگر یک شب دلت را در
میان دست من دزدانه بگذاری..
را حس کردن چه دلپذیر است.به خاطر موهبت
امیدی که دردلم به ودیعه گذاشتی،می توانم
جسارت یاری خواستن از تو را پاس بدارم..
وقتی با تو سخن می گویم،ازان همه خوشبختی
مست می شوم،چون خوب واقفم حتی برای
لحظه ای با تو سخن گفتن،چقدر زیباست..چون
تو خود مرا خوانده ای
تو خود مرا خواسته ای
تو مرا به ضیا فت دیدارت خو انده ای..
حتی اگربهانه اش سخت ترین ازمون عمرم باشد
ان دم که حتی به ذره ای نزدیکتر شدن به تو
می انجامد،چه با شکوه است
مهمان تو بودن،وه چه بگویم..
حس حضور بودنت با ذره ذره وجودم یکی
می شود،شکوه ان لحظه انقدر دیدنیست که در
حجم هیچ وصف و دیدار نگنجد،صدایت که
می کنم قلبم ارام می شود.چشم امید که به
تو می دوزم از هیچ نمی ترسم..
بالاترین موهبت زندگی ام
مهربانم دوستت دارم..
اگر دو جان داشتم
یکی را به تو می بخشیدم
و دیگری را برایت فدا میکردم.
خواستنی تر از آنی
که تنها بمانی
اگر فكر مي كني که رفتنت باعث شکستنم مي شود
اگر فکر مي کني که با نبودنت لحظه هايم خالي
مي شوند
مي شود
بسيار درست فکر کرده اي!